اشک

ای اشک بریز که  اکنون وقت باریدن است
 
 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطرهات طلاست

یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم !

با من ازدواج میکنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر سادهای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله میشوی

چرک میشوی و تکهای زباله میشوی

پس برو و بیخیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشهای کنار جعبهاش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکهای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانههای اشک کاشت.

/ 0 نظر / 21 بازدید