یار تنهایی من ...

من خدا را دارم،
کوله بارم بر دوش،
سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو،
از ته دل
من خدا را دارم... 

وقت رفتن آمد

سفری باید رفت

تا سپیدای خیال

تا ته تنهایی محض

باشد ای یاور تنهایی من

که در آن ، لحظه که ترسیدم

یا که بند بند تنم لرزید

فریاد زنم فریاد

من در این سینه خدایی دارم

که هراسی در من نیست ، و تا به آغوشش سر نذارم

پای برنچینم از راهش ...

/ 2 نظر / 25 بازدید
مارال

اگرهیچوقت بعداز هرلبخندی خدا را شکر نمیکنید حقی نخواهید داشت بعدازهراشکی ازاوگله مند باشید… [گل][گل]